آرامش

PEACE

آرامش

PEACE

رستم ازین بیت و غزل ای شه و سلطان ازل



رستم ازین بیت و غزل ای شه و سلطان ازل

   مـفـتعـلن مـفـتعلـن مـفـتـعلن کــشـت مـرا

قـافـیــه  و مغـلـته را گـو هـمـه سـیـلاب بـبـر

پوست بود پوست بود در خور مغز شعرا


شعـر چـه بـاشـد بـر مـن  تـا کـه ازان لاف زنم

هــسـت مـرا فـن دگـر غـیـر فنون شعرا

شعر چو ابریست سیه من پس آن پرده چو مه

ابر سیه را تو مخوان ماه منور به سما


قافــیـــه انـدیـشــم و دلـــدار مــن

گویــدم میندیـش جـز دیــدار من

حـرف چـبود تا تو اندیشی در آن ؟

 صـوت چـبود ؟ خار دیوار رزان

حرف و صوت و گفت را برهم زنم 

تا که بی این هرسه با تو دم زنم

آن دمـی کــز آدمــش کـردم نـهـان

با تو گـویــم ای تو اسرار جهان



زدست دیده و دل هر دو فریاد



زدست دیده و دل هر دو فریاد

که هر چه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

زنم بر دیده تا دل گردد آزاد



کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کو



کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کو

گر دو جهان بتکده شد آن بت عیار تو کو

گیر که قحط است جهان نیست دگر کاسه و نان

ای شه پیدا و نهان کیله و انبار تو کو

گیر که خار است جهان گزدم و مار است جهان

ای طرب و شادی جان گلشن و گلزار تو کو

گیر که خود مرد سخا کشت بخیلی همه را

ای دل و ای دیده ما خلعت و ادرار تو کو

گیر که خورشید و قمر هر دو فروشد به سقر

ای مدد سمع و بصر شعله و انوار تو کو

گیر که خود جوهریی نیست پی مشتریی

چون نکنی سروریی ابر گهربار تو کو

گیر دهانی نبود گفت زبانی نبود

تا دم اسرار زند جوشش اسرار تو کو

هین همه بگذار که ما مست وصالیم و لقا

بی‌گه شد زود بیا خانه خمار تو کو

تیز نگر مست مرا همدل و هم دست مرا

گر نه خرابی و خرف جبه و دستار تو کو

برد کلاه تو غری برد قبایت دگری

روی تو زرد از قمری پشت و نگهدار تو کو

بر سر مستان ابد خارجیی راه زند

شحنگیی چون نکنی زخم تو کو دار تو کو

خامش ای حرف فشان درخور گوش خمشان

ترجمه خلق مکن حالت و گفتار تو کو



این چه حرف است که در عالم بالاست بهشت؟



این چه حرف است که در عالم بالاست بهشت؟

هر کجا وقت خوشی رو دهد آنجاست بهشت

باده هر جا که بود چشمه کوثر نقدست

هر کجا سرو قدی هست دو بالاست بهشت

دل رم کرده ندارد گله از تنهایی

که به وحشت زدگان دامن صحراست بهشت

از درون سیه توست جهان چون دوزخ

دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت

دارد از خلد ترا بی بصریها محجوب

ورنه در چشم و دل پاک مهیاست بهشت

هست در پرده آتش رخ گلزار خلیل

در دل سوختگان انجمن آراست بهشت

عمر زاهد به سر آمد به تمنای بهشت

نشد آگاه که در ترک تمناست بهشت

صائب از روی بهشتی صفتان چشم مپوش

که درین آینه بی پرده هویداست بهشت



ابر اگر از قبله خیزد سخت باران می شود



ابر اگر از قبله خیزد سخت باران می شود

 شاه اگر عادل نباشد ، مُلک ویران می شود

یک نصیحت با تو دارم ، تو به کس ظاهر مکن

 خانه یِ نزدیک دریا زود ویران می شود